زرتشت درکنار درختی استراحت میکرد که ماری او را میگزد.
فریادی میکشد و مار را میبیند. مار که با دیدن صورت زرتشت او را شناخته بود خجل از او عذرخواهی میکند ، و زرتشت در حالی که از درد به خود میپیچید میگوید:
بیا زهرت را پس بگیر، تو آنچنان توانگر نیستی که آنرا به من ببخشی!
و مار چنین کرد........
چنین گفت زرتشت
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 15:28  توسط بمب اتمی صلح آمیز
|
