تبليغاتX
پرتقال

پرتقال

تنها راه اخلاقي کردن سياست، علني کردن عرصه سياست است.

                                                                                                                                   کانت


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 16:29  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

 

<< در آغاز هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود >>

... وخدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.

... وخدا، برای نگفتن حرف‌های بسیار داشت که در بیکرانگی دلش موج می‌زد و بی‌قرارش میکرد.

و عدم چگونه می‌توانست مخاطب او باشد؟

هر کسی گمشده‌ای دارد، و خدا گمشده‌ای داشت.

هر کسی دو تا است، و خدا یکی بود.

هر کسی، به اندازه ای که احساسش می‌کنند، هست.

هر کسی را نه بدانگونه که هست، احساس می‌کنند،

بدانگونه که احساسش می‌کنند، هست.

... خداوند آفریدگار بود

و چگونه می‌توانست نیافریند؟

و خدا مهربان بود

و چگونه می‌توانست مهر نورزد؟

... وخداوند خدا، هر بامدادان، از برج مشرق بر بام آسمان بالا می‌آمد و دریچه صبح را می‌گشود، و با چشم راست خویش، جهان را می‌نگریست و همه جا را می‌گشت و ...

هر شامگاهان، با چشمی خسته و پلکی خونین، از دیواره مغرب فرود می‌آمد و نومید و خاموش، سر به گریبان تنهایی غمگین خویش فرو می‌برد و هیچ نمیگفت.

وخداوند خدا، هر شبانگاه، بر بام آسمان بالا می‌آمد، و با چشم چپ خویش، جهان را مینگریست و قندیل پروین را بر می‌افروخت و جاده کهکشان را روشن می‌ساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف می‌آویخت، تا در شب ببیند و نمی‌دید .

خشم می‌گرفت و بیتاب می‌شد و تیرهای آتشین بر خیمه سیاه شب رها می‌کرد تا آن بدرد و نمی‌درید ومی‌جست و نمی‌یافت و...
سحرگاهان، خسته و رنگ باخته، سرد ونومید، فرود می‌آمد و قطره اشکی درشت، از افسوس، بر دامن سحر می‌افشاند و می‌رفت و هیچ نمی‌گفت.
رودها در قلب دریاها پنهان می‌شدند و نسیم‌ها پیام عشق به هر سو می‌پراکندند، و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق برمی داشتند و جانوران، هر نیمه، با نیمه خویش بر زمین می‌خرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست‌داشتن را در فضا می افشاندند و اما...
خدا همچنان تنها ماند و مجهول، ودر ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس!

ودرآفرینش پهناورش بیگانه.می‌جست و نمی‌یافت.

آفریده‌هایش او را نمی‌توانستند دید، نمی‌توانستند فهمید، می‌پرستیدندش، اما نمی‌شناختندش و خدا چشم به‌راه آشنا بود.
پیکرتراش هنرمند و بزرگی که در انبوه مجسمه‌های گونه گونه اش غریب مانده است.

در جمعیت چهره‌های سنگ و سرد تنها نفس می کشید.

کسی نمی‌خواست، کسی نمی‌دید، کسی عصیان نمی‌کرد، کسی عشق نمی ورزید، کسی درد نداشت...و...
و خداوند خدا، برای حرف هایش، باز هم مخاطبی نیافت !

هیچکس او را نمی شناخت.

هیچکس با او انس نمی‌توانست بست.

انسان را آفرید!

و این نخستین بهار خلقت بود.

ترجمه نسبتا آزاد اما وفاداری از مقدمه منظومه طولانی سفر تکوین یکی از دفترهای سبز شاندل.نویسنده وشرق شناس فرانسوی نژاد زاده تونس                                     دکتر شریعتی



+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 0:29  توسط بمب اتمی صلح آمیز  |