کسی که صبح تا ظهر، توی بازار، دودو میزند و توی اداره، چخ چخ میکند و دنبال ریا و ربا و کلاه و کلک و یا تملق به آقای رییس و تکبر به مرئوس و تفرعن به مراجع...، و ظهر میرود به خانه و خوب وخوش و راحت، میخورد و مینوشد و میخوابد و می خندد و عصر دنبال تفریحات سالمش و هزار کلک و کلاه ناسالمش، و آنگاه اگراو را دیدیم که به مناسبت تقویمش و از روی قرارش، میرود به محفلی، با عدهای و با طبق قرار قبلی ـ از ساعت 5.6 تا 9 بعداظهر روز سهشنبه اول برج ـ و مینشیند و "غصه میخورد" وهی، با تلقین و تلاش، خودش را فشار میدهد و ناله میکند و در صورت امکان اشک میریزد، و بعد از انجام "برنامه گریه کردن" و "مراسم غصه خوردن" و سایر مسائل مربوطه، چای و قهوهای و قلیانی، و بعد هم با روح سبک و وجدان موفق و احساس اینکه کار مهمی کرده است و قدم مهمی برداشته در راه عقیده و ایمان یا عشق و هجران و عزا و مصیبتش، برمیخیزد و میرود دنبال کارش و ادامه زندگی روزمره رایجش، تا باز "برنامه گریه" دیگری و برگزاری "مراسم غصه خوردن موسمی" دیگری، طبق قرار تعیین شده و برنامه تنظیم شده...
شما به چنین عاشقی هجران کشیده و مصیبت زده غمگینی چگونه مینگرید؟ من هم مثل شما به او مینگرم.
بر گرفته از کتاب فاطمه، فاطمه است
(( دکتر علی شریعتی ))

