تبليغاتX
پرتقال

پرتقال

عشق موهبتى الهى است كه ماهيتى ماورايى دارد. حضور اين موهبت الهى در دنياى محصور در مختصات مكان و زمان ما نمى گنجد. بنابراين بهتر است همين اول ماجرا تكليفمان را با عشق روشن كنيم. ماهيتى كه دل ما را به تاپ تاپ مى اندازد و شورى به حالمان تزريق مى كند از ماورايى مى آيد كه از جنس خالق هستى است. بله اين يك واقعيت است كه عشق از جنس ما نيست كه بخواهيم آن را محاسبه كنيم و بسنجيم. طمع مى كنيم و مى خواهيم با همان خم ابرو و ... همان اندك شور و حالى كه زيرو رويمان كرده را تصاحب كنيم و آن را مالك شويم. آنچه در دنياى واقعى ارزش و هنجار شده است ازدواج است. پس عاشق مى شويم و مى خواهيم با ازدواج آن حس و حال را به ثبت برسانيم براى خودمان. اما اين ثبت لحظه پر شر و شور به مانند كار كسى است كه به كنار دريا رفته و مى خواهد با يك ليوان دريا را تصاحب كند. حاصل چنين كارى مى شود يك ليوان آب. دريا هم آب است اما توى ليوان كجا و موج و جوش خروش دريا كجا؟
پس بدانيم كه ما در دنيايى واقعى زندگى مى كنيم كه به شدت براساس چارچوبهاى خود جريان دارد. شكسپير با رومئو و ژوليت اش و نظامى گنجوى با ليلى و مجنون اش سالها قبل اين واقعيت را به تصوير كشيدند. مجنون يا رومئو با آنهمه عشقى كه به ليلى يا ژوليت داشتند نتوانستند به آنها برسند. در واقع نظامى با پايان خود تأكيد كرده عشق در دنيا وصالى ندارد؛ شكسپير هم همينطور.
اما نكته اى كه بايد به آن توجه كرد اين است كه مفاهيم و معانى ما از عشق، زندگى، ازدواج، رابطه زناشويى و .... با آنچه ليلى و مجنون با آن شناخته مى شوند تفاوت دارد. حتى فيزيك بدن ما بر اساس تحقيقات دانشمندان ايتاليايى گنجايش اين شور و هيجان را ندارد و به محض دريافت، آن را تبديل مى كند و عشق مى شود مهر. مهر به همسر، مهر به فرزند و اندكى آتشين تر آن مى شود مهر مادر به فرزند. پس بياييد اگر در عالم واقع، يعنى همين كوچه و خيابانى كه در آن زندگى مى كنيم از دخترى يا پسرى خوشمان آمد ببينيم مى خواهيم با به او رسيدن چه مقصود و مقصدى را تجربه كنيم؟ بديهى است پاسخ به چنين سؤالى مى تواند در واقعى شدن خواسته ما، كمك حال باشد. وقتى بدانيم انتظار ما از او كه خوشمان آمده يك زندگى و يكى دو بچه است و يك كار و خانه و ... خب براى اين خواسته همه چيز به يك نفر خلاصه نمى شود. افراد زيادى از آدمها را مى توان پيدا كرد كه بتوانند خوب زندگى كنند، پدر يا مادر خوبى بشوند، همسر خوبى باشند و ... .
خلاصه اين بحث مى شود اين كه عشق را كه ماهيتى غير دنيوى دارد نمى توان در قالب يك نفر كه محدود و محصور در يك كالبد است زندانى كرد. پس اگر واقعاً دخترى جواب نه داد بايد سنجيد كه جواب منفى اين دختر از سر ناز است يا در پى يك واقعيت. به هر حال مى توان در وسعت بيكران آدمها كه هيچ دو آدمى را نمى توان شبيه همديگر يافت يك نفر ديگر را پيدا كرد كه در عين داشتن كرامات و زيبايى مؤلفه هايى براى زندگى در عالم واقع را هم داشته باشد. اگرچه بر زبان آوردن همه اين حرفها ساده است اما عمل به آنها نيز در دنيايى كه مى توان با مراجعه به روانشناس و مشاور و اندكى پشتكار تحققش بخشيد چندان سخت نيست.

منبع: ایران


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 13:54  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید                معشوق همین جاست بیایید بیایید 
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار            در بادیه سرگشته شما در چه هوایید 
گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید             هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید 
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید                 یک بار از این خانه بر این بام برآیید 
آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید              از خواجه آن خانه نشانی بنمایید 
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید               یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید 
با این همه آن رنج شما گنج شما باد            افسوس که بر گنج شما پرده شمایید 


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 13:58  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

ما همان جمع پراكنده...
موج مي آمد ؛ چون كوه و به ساحل می خورد!
از دل تيره امواج بلند آوا؛
كه غريقي را در خويش فرو مي برد؛
و غريوش را با مشت فرو مي كشت؛
نعره اي خسته و خونين ؛بشريت را ؛
به كمك مي طلبد:
((آي آدم ها... آي آدم ها...))
ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !
به خيالي كه قضا؛
به گماني كه قدر؛بر سر آن خسته؛گذاري بكند!
((دستي از غيب برون آيد و كاري بكند))
هيچ يك حتي از جا نجنبيديم !
آستين را بالا نزديم
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم ؛
تا از آن مهلكه -شايد- برهانيمش ؛
به كناري برسانيمش ...
موج مي آمد؛چون كوه و به ساحل مي ريخت.
با غريوي ؛كه به خاموشي مي پيوست.
با غريقي كه در آن ورطه ؛به كفها؛به هوا
چنگ ميزد؛مي آويخت...
ما نمي دانستيم
اين كه در چنبر گرداب ؛گرفتار شده است ؛
اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است؛
اين منم ؛اين تو؛آن همسايه ؛آن انسان؛اين مائيم!
ما؛همان جمع پراكنده؛همان تنها؛آن تنهاهائيم !
همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .
آن صدا؛اما خاموش نشد.
((آي آدم ها...آي آدم ها...))
آن صدا ؛هرگز خاموش نخواهد شد؛
آن صدا در همه جا دائم ؛در پرواز است!
تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد؛
خاطري آشفته ست ؛ديده اي گريان است؛
هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛
آن صدا در همه آفاق طنين انداز است .
آه ؛اگر با دل و جان ؛گوش كنيم ؛
آه اگر وسوسه نان را ؛يك لحظه فراموش كنيم ؛
((آي آدمها)) را در همه جا مي شنويم .
در پي آن همه خون ؛كه بر اين خاك چكيد؛
ننگمان باد اين جان!شرم مان باد اين نان !
ما نشستيم و تماشا كرديم!
در شب تار جهان
در گذرگاهی ؛تا اين حد ظلمانی و طوفانی !
در دل اين همه آشوب و پريشانی
اين كه از پاي فرو می افتد؛اين كه بردار نگونسار شده است؛
اين كه با مرگ در افتاده است ؛
اين هزاران و هزاران كه فرو افتادند؛
اين منم ؛اين تو؛ آن همسايه ؛ آن انسان ! اين مائيم!
ما؛همان جمع پراكنده؛همان تنها؛آن تنها هائيم!
اينهمه موج بلا در همه جا مي بينيم ؛
((آي آدم ها)) را می شنويم ؛
نيك می دانيم ؛دستي از غيب نخواهد آمد
هيچ يك حتي يك بار نمي گوئيم
با ستمكاری نادانی ؛اينگونه مدارا نكنيم
آستين ها را بالا بزنيم
دست در دست هم از پهنة آفاق برانيمش
مهربانی را؛دانائي را؛ بر بلنداي جهان ؛
بنشانيمش ...!
((آي آدم ها...!))موج مي آيد...


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 11:33  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

           ... هيچ باور داري
زير اين بر شده‌ دودوش زنگاري
سرزميني است عجيب
همه چيزش وارون
كاندر او مرگ به از زندگي است
شرف انسان در بندگي است
ديده‌ گريان خوب است و لب خندان بد
موهبت‌هاي خدا فقر و نياز و مرض است
كه كني عصيان تو اگر سير شوي

هيچ پنداشتي اي بسته به آينده اميد
عاشق صبح سپيد
اي به سوداي طلوع سحري جسته ز جا
راهپيماي جهان فردا
كز پس عمري سعي و عمل و شوق و اميد
زير آوار شب تيره زمينگير شوي؟
وندر اين دامگه جهل و جنون زرق و ريا
به گناهي كه چرا دم زدي از چون و چرا
هدف ناوك تيرافكن تكفير شوي

هيچ پيش آمده كز هستي دلگير شوي
هيچ پيش آمده كز جان و جهان سير شوي

                                                                              علي اكبر سعيدي سيرجاني

 


 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 18:23  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

یارب این نو گل خندان که سپردی به منش       میسپارم به تو از چشم حسود چمنش

گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور       دور باد آفت دور فلک از جان و تنش


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 17:46  توسط بمب اتمی صلح آمیز  |