تبليغاتX
پرتقال

پرتقال

 

 

در جهان هيچ سينه بي‌غم نيست           غمگساري ز کيميا کم نيست

خستگي‌هاي سينه را نونو                  خاک پر کن که جاي مرهم نيست

دم سرد از دهان بر آه جگر                 بازگردان که يار همدم نيست

هيچ يک خوشۀ وفا امروز                 در همه کشتزار آدم نيست

کشت‌هاي نياز خشک بماند                 کابرهاي اميد را نم نيست

به نواله هزار محرم هست                  به گه ناله نيم محرم نيست

گر بنالي به دوستي گويد                   هان خدا عافيت دهد، غم نيست

داني آسوده کيست در عالم؟               آنکه مقبول اهل عالم نيست

هست سالي دو روز شادي خلق          چون نکو بنگري همان هم نيست

زانکه يک عيد نيست در علام            که در او صد هزار ماتم نيست

خيز خاقانيا ز خوان جهان                 که جهان ميزبان خرم نيست

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1383ساعت 21:10  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

              بهار مي شود

 

يكي دو روز ديگر از پگاه

چو چشم باز مي كني

زمانه زير و رو مي شود

زمينه پر نگاه مي شود

 

در اين بهارآه

چه يادها

چه حرف هاي ناتمام

دل پر آرزو

چو شاخ پر شكوفه باردار مي شود

 

نگار من

اميد نوبهار من

لبي به خنده باز كن

ببين چگونه از گلي

خزان باغ ما بهار ميشود


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383ساعت 15:4  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

قسمت سوم

 

این افکار لحظه ای اندیشه ام را رها نمی کرد و با عواطفم درگیر بودم تا اینکه در نزدیکی خویش صدای گاههایی به گوشم رسید و چون خوب نگریستم دوشیزه ای را دیدم که از میانِ دزرختان بیرون آمد و به هر سه پیکر نزدیک شد و از بیم به اطراف می نگریست و همه سو را می پایید.

 

چون سر بریدۀ آن مرد جوان را دید، شیون برآورد و در کنارش زانو زد و او را با دستانِ لرزانش در آغوش گرفت و در حالی که  از چشمانش اشک فرو می چکید، مویِ مجعدش را با نوکِ انگشتانِ خویش خلال می کرد.

دریغ می خورد و با دستانِ خویش خاک را کناری می زد و گوری را حفر می کرد، آنگاه پیکرِ جوان را آرام آرام در دلِ گور نهاد و سرِ آغشته به خونش را میانِ شانه هایش قرار داد.

 

چون با خاکش فرو پوشاند، سنانِ شمشیری که با آن گردنش را زده بودند بر گورش کاشت.

 

هنگامی که می خواست برود به او نزدیک شدم، ترسید و از بیم بیم به خود لرزید، آنگاه در حالی که اشکی گرم از گونه هایش چون باران فرومیریخت، آه کشان گفت : از من به امیر شکایت کن.

بهتر آنست که من بمیرم و به کسی بپیوندم که مرا از چنگالِ ننگ رهانید.

من پیکرش را دفن کردم تا طعمۀ کفتاران و کرکسان دره نگردد.

 

من در پاسخش گفتم : ای بینوا، بیمناک مباش. من نیز به سرنوشت محبوبِ دلت گریسته ام. به من بگو چگونه  تو را از چنگالِ ننگ رهانید؟

 

او با صدایی گسسته از دریغ و درد گفت : فرستادۀ امیر به کشتزارانِ ما آمد تا خراج و جزیه بستاند، چون مرا دید به مهری هولناک به من نگریست، آنگاه خراجی سنگین بر کشتزار پدرِ بینوایِ من مقرر کرد که توانگران نیز از پرداخت آن ناتوان بودند.

در نتیجه به زور مرا گرفت و می خواست به جای زر به کاخِ امیر برد.

 

گریان شدم و از او خواستم که رحم کند و از من در گذرد. او را به موی سپیدِ پدرم سوگند دادم، اما دلِ چون سنگش به رحم نیامد.

 

آنگاه این دلیر مردِ روستایی که خواستگارم بود، مرا از چنگالش رها ساخت و او خشمگین شد و قصد جانش را کرد.

 

اما جوان از او پیشی گرفت و شمشیرِ کهنه ای را که به دیوار آویخته بود برداشت و به دفاع از جان و عرضِ خویش برخاست که درین گیرودار او کشته شد و این جوان از عزتِ نفسِ خویش چون دیگر قاتلان نگریخت،

بلکه در کنارِ آن ستمکار ماند تا اینکه مأ موران آمدند و او را دست بسته به زندان بردند.

 

زن چنین گفت و با نگاهی حزن انگیز که آهن از آن گداخته می شد نظری به من انداخت و شتابان و در حالی که هنوز فضا از صدای اندوهبارش پر طنین بود به راهِ خویش رفت.

 

                                                                                                   پایان قسمت سوم

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 23:13  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

قسمت دوم

 

چنین گذشت و من نیز چون زنی که فراروی اشباحی در حالِ گذر باشد آنجا ایستاده بودم و دربارۀ قوانینی که مردمان برای خودشان وضع کرده بودند اندیشه می کردم و به چیزی می اندیشیدم که مردم دادش می نامند.

 

فردای آن روز به بیرون از شهر رفتم و میانِ کشتزاران.

آنجا که روان از خرمیها احساس آرامش می کند و هوای پاک جرثومه های نا امیدی و حرمان را که خیابانهای تنگ و خانه های تاریک آفریده اند، می میراند.

 

چون به میانۀ دره رسیدم ناگهان دسته های عقابان و بومان و کرکسان را دیدم که گاهی به اوج و گاهی به دلِ دره فرود می آیند و فضا پر از قار قارِ کلاغان و بانگ و غو غای آن مرغان بود.

 

چون کمی پیش رفتم تا بنگرم که ماجرا چیست، دیدم که پیکر مردی را به درختی بلند به دار آویخته اند و نعشِ مردۀ زنی میانِ سنگها فرو افتاده است که با آن سنگسارش کرده اند و پیکر جوانی را دیدم که بی سر و آغشته به خون در خاک فرو غلطیده بود.

 

سه کس از آدمیان که دیروز در آغوش گرم زندگی بودند و امروز در دستانِ سردِ مرگ.

سه کس از آدمیان که دیروز به عرف و قانونِ بشر، سنت شکنی کردند و امروز قانونِ بی بصیرت آنان را فروگرفت و با سنگدلی نابودشان ساخت...

سه کس که از نادانی مرتکب گناهی شدند و از آن روی که ناتوان بودند به دست توانای قانون نابود شدند.

 

مردی دیگری راکشت و همگان گفتند : او قاتل وستمگر است . اما چون امیر زندگی را باز ستاند : همگی بانگ برآوردند : او فاضل است.

 

زنی به شوهرش جفا کرد و مردم گفتند : بدکاره  و روسپی است، اما چون امیر او را به عریان به بیابان افکند و با حضور سرشناسان سنگسارش کردند، همه گفتند : امیر شریف است.

 

خونریزی ناروا است، اما چه کسی سلب جانها را فضیلت و بزرگواری شمرده است؟

جفا بر زنان نیز زشت و نارواست.

آیا بدی را با بدی باید پاسخ دهیم و نامش را قانون بگذاریم و تباهی را با تباهی ... و فریادِ قانون سر دهیم.

 

آیا امیر خود در گذشته دشمنانش را نکشته؟ آیا از شهروندانِ ناتوانش مالی و زمینی نستانده است؟

آیا از زنانی زیبا نخواسته است که پاک دامنیِ خود را فرو گذارند؟

آیا او از همۀ این گناهان مبراست که قاتلان را بکشد و دزدان را به دار آویزد و بدکاره ها را سنگسار کند؟

کیستند آنان که آن دزد را به دار آویخته اند؟

آیا فرشتگانی فرود آمده از آسمانند یا مردمانی که دستشان به هر چیز برسد آن را غصب می کنند و می دزدند؟

چه کسی آن قاتل را گردن زد؟

آیا پیامبرانی که از دنیای برتر فرود آمده بودند، یا لشکریانی که پایشان به هر کجا برسد، می کشند و خون می ریزند.

آن بدکاره را چه کسانی سنگسار کردند؟

پروا پیشگانی پاک که از صومعه آمده بودند یا انسانهایی بدکار که زشتیِ خود را آن سوی پرده هایی تاریک و تار پنهان می سازند؟

 

قانون؟ کدام قانون؟ چه کسی دیده است که با نورِ خورشید از دلِ آسمان فرود آید؟

کدامین بشر به دلِ خدا نگریسته تا خواستِ او را دربارۀ آدمیان ببیند؟

 

در کدامین نسل فرشتگان میانِ مردم آمده اند و گفته اند ناتوان را از نورِ زندگی محروم سازید و گناهکاران را به شمشیر بسپارید و خطاکاران را با چکمه های آهنین پایمال کنید.

 

                                                                                                        پایان قسمت دوم   


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 19:1  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

  قسمتِ اول

 

امیر چهار زانو بر کرسی قضاوت نشسته بود و خبرگان ملکش نیز پیرامونِ او حلقه زده بودند و بر چروکِ چهره هاشان نشانۀ کتابها و اسفار نقش بسته بود.

سربازان نیز شمشیر به حمایل بسته و نیزه به دست پیرامونش ایستاده بودند. افزون بر مجرمانی که چشم به راه بودند تا هرچه زودتر حکمی دربارِۀ جرمشان صادر شود، کسانی دیگر نیز برای تماشا و کسب اطلاع از امر قضا در جلسه حضور داشتند.

 

همگی سر خم کرده و دیده فرو هشته و نفسِ خود در سینه گره کرده بودند که گویی در چشمانِ امیر توانی است که در جان و دلشان بیم و هول می انگیزد.

 

چون همه چیز رو به راه شد و لحظۀ دادرسی فرا رسید، امیر دستش را بالا برد و با بانگی بلند گفت :

مجرمان را یک به یک نزدِ من احضار کنید و مرا از جرم و گناهِ آنان آگاه سازید.

 

پس از لحظه ای دو سرباز، جوانی را کتف بسته از زندان بیرون کشیدند.

جوانی که چهرۀ عبوس و سیمای گرفته اش از عزتِ نفس و قوتِ قلبِ او نشان داشت .

 

سربازان او را به دادگاه آوردند و خود کمی به عقب برگشتند. امیر لحظه ای به او خیره شد، آنگاه پرسید : جرمِ این جوان چیست؟

او چنان پر غرور فرا روی ما ایستاده که گویی در جایگاهِ فخر قرار گرفته، نه در حضورِ دادگاهی که کیفرش خواهد داد.

 

یکی از معاونانش گفت : او قاتلی شریر است. دیروز متعرضِ یکی از فرماندهانِ امیر شد که برای انجامِ تکلیفی به یکی از روستاها می رفت و او را کشت و شمشیرِ آغشته به خون هنوز در دستِ او آخته است.

 

امیر از خشم به خود جنبید و تیرِ کینه از چشمانش رها شد و با بانگی بلند فریاد زد و گفت : او را به سیاهچال ببرید و به بند کشید و صبحِ فردا با شمشیرِ خودش او را گردن بزنید و پیکرش را به بیابان اندازید تا طعمۀ کرکسان و درندگان گردد و باد بوی گندش را به مشامِ خانواده و دوستانش رساند.

 

آن جوان را به زندان بردند و مردم با نگاهی سرشار از اندوه و آهی ژرف به او می نگریستند. چرا که وی تازه بهارِ عمر را پی گرفته و برخوردار از رخساری زیبا و تنی نیرومند بود.

 

سربازان این بار دوشیزه ای خوش رخسار و سست بنیه را از زندان بیرون آوردند که از یأس نا امیدی غباری زرد چهره اش را فرو پوشانده بود وچشمانش خونین بودند و سرشار از قطره های اشک که از پشیمانی و حسرت سر در گریبان فرو برده بود.

 

امیر نگاهی به او کرد و گفت : این زن چه گناهی کرده است که چون سایه ای در کنارِ حقیقت، فرا روی ما ایستاده است؟

 

یکی از لشکریان گفت : زنی است بدکاره که ناگهان شوهرش او را با مردی  بیگانه دیده است و آن مرد گریخته و همسرش را به مأموران سپرده است.

 

امیر لحظه ای به او که خجل بود و شرمگین، خیره شد و آنگاه با شدت و سنگدلی گفت : او را به سیاهچال برگردانید و بر بستری از خار بخوابانید تا مگر به یاد آورد آن بستری را که به ننگِ خود آلوده اش ساخت.

فرمان دهید در گلویش معجونی از سرکه و علقمِ دم کرده فرو ریزند تا مگر مزۀ بوسۀ حرام را احساس کند.

صبحدم او را عریان به بیرون از شهر ببرید و سنگسارش کنید و تن اش را همانجا بگذارید تا شغالان از گوشتش بخورند و کرمها و حشرات استخوانهایش را ریزه ریزه کنند.

 

آن دوشیزه را نیز به سیاه چال بردند و مردم از دادگری امیر خرسند و از زیبایی چهرۀ اندوهگین و نگاه های محزونش نگران بودند.

 

سربازان این بار پیری فرتوت را آوردند که زانوانش سخت می لرزید، چنان که گویی پنبه هایی آویزان از جامه ای پلاسیده هست. زار به هر سو می نگریست  و از نگاه های اندوهناکش سایۀ نگونبختی و فقر و بیچارگی پیدا بود.

 

امیر متوجه او شد و با لهجه ای سرشار از نفرت گفت : گناه این پیر پلید چیست که چون نعشِ مرده ای در میانِ زندگان ایستاده است؟

 

یکی از لشکریان گفت : او سارق است که واردِ دِیر شده و عابدانِ پرهیزگار دستگیرش کرده اند و زیرِ لباسهایش ظرفِ مقدسِ معبد را یافته اند.

 

امیر چنان به او نگریست که گویی عقابی است گرسنه که به گنجشکی بال شکسته می نگرد.

آنگاه بانگ زد : او را نیز به ژرفای سیاه چال ببرید و به زنجیر کشید، آنگاه چون سپیده بدمد او را با طنابی از کتان بالای درختی بر دار کشید وبگذارید پیکرش میانِ آسمان و زمین آویزان بماند و گذشتِ روزگار هر یک از بندهایِ انگشتانش را به کناری افکند و تندباد اعضای بدنش را پراکنده سازد.

 

دزد را نیز به زندان بردند و مردم آهسته به یکدیگر گفتند : چنین ناتوانِ بی دینی چگونه جرأت کرد که ظرفِ مقدسِ دیر را برباید؟

 

امیر از کرسی قضاوت فرود آمد، خردمندان و دین مداران نیز برخاستند و لشکریان ار پیش و پسِ امیر به راه افتادند و حاضران پراکنده شدند.

 

آن جایگاه از شیونِ زندانیان و آه و یأس و امید از کف دادگانی که چون سایه به دیوار تکیه داده بودند، خالی شد.

 

                                                                                                     پایان قسمت اول

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 22:49  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

به دوستی گفتم : آن را که تکیه داده به بازویِ او میبینی؟ دیروز به بازوانِ من تکیه داده بود .

گفت : فردا بر بازوانِ من تکیه خواهد داد .

 

گفتم : کسی که در کنارِ او نشسته است دیروز در کنارِ من بود .

گفت فردا نیز در کنارِ من خواهد بود .

 

گفتم : آیا نمیبینی که از ساغرِ او باده می نوشد؟ دیروز از دستِ من باده می گرفت .

گفت : فردا نیز از ساغرِ من خواهد نوشید .

 

گفتم : اینک با دیدگانی سرشار از عشق به او می نگرد. دیروز به من می نگریست .

گفت فردا نیز به من خواهد نگریست .

 

گفتم : ببین چگونه ترانه هایِ عاشقانه در گوشِ او می خواند. دیروز همانها را در گوشِ من زمزمه         می کرد .

گفت : فردا نیز همان ترانه ها را برای من خواهد خواند.

 

گفتم : همچنان که او را در آغوش گرفته، دیروز مرا در آغوش گرفته بود.

گفت : فردا نیز مرا در آغوش خواهد گرفت.

 

گفتم : چه شگفت است کاروبار این زن.

گفت : مانندِ زندگی است، همۀ مردم از آن برخوردار خواهند شد.

          چون مرگ است، دامنگیرِ همه می شود.

            همچون جاودانگی است، همگان به آن می پیوندند.

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1383ساعت 12:12  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

در آرامش شب، مرگ از نزد خداوند به سویِ شهرِ خفته فرود آمد و بر بلندترین منارۀ آن قرار گرفت ودیوارِ خانه ها  را با دیدگانِ نورانیش در نوردید و جانها را محمولِ بالهایِ آرزو و جسم ها  را محکومِ اثر خواب دید.

 

چون ماه آن سوی شفق خود را نهان داشت و شهر نقاب خیال پوشید، مرگ با گامهایی آرام به میان خانه ها رفت تا اینکه به کاخِ شخص توانا و ثروتمندی رسید و بی آنکه موانع او را باز دارند، وارد آن شد و در کنار تخت او ایستاد و دستی بر پیشانی اش کشید و از غفلت او وحشت کرد.

 

او چون خیالِ مرگ را در برابر خود دید با صدایی که همۀ عواملِ خشم و هراس در آن تجسم یافته بود، فریاد برآورد و گفت :

ای خوابِ هراس آور از من دور شو ، ای خیالِ شرور، برو.

   ای سارق چگونه به اینجا درآمدی و ای دزد چه می خواهی؟

     برو که من صاحبِ این خانه ام .

       برو، در غیرِ این صورت بردگان و نگاهبانان را فرا می خوانم تا تو را پاره پاره کنند.

 

آنگاه مرگ نزدیک شد و با صدایی حاکی از رعد گفت :

                               من همان مرگ هستم، بهوش باش و پند پذیر.

 

آن توانایِ ثروتمند گفت : اینک از من چه می خواهی و خواسته ات چیست؟

 و در حالی که من هنوز کارهایم را به پایان نبرده ام، چرا آمده ای و از مردمانِ توانایی چون من چه

  می خواهی؟به نزد بیماران برو.

   از من دور شو و چنگال درنده و موهایت را که مانند افعی فرو هشته اند، به من منمای.

     برو که بالهایِ هراس آور و پیکرِ پوسیده برای چشم من ناخوشایند است.

 

پس از آرامشی همراه با وحشت، افزود نه!نه! 

ای مرگِ مهربان، از گفته هایم دلگیر مشو، گاه ترس اشارتی دارد که دل آنرا ناروا می شمارد، پیمانه ای از طلاهای مرا بگیر و یا به روحِ گروهی از بردگانم قانع شو و مرا به حالِ خود واگذار...

 

ای مرگ من با زندگی حسابی دارم که هنوز سرآمدش فرا نرسیده  و مردم مالی بر عهدۀ من دارند که هنوز تمام و کمال به آنان نداده ام. من در میان دریا مرکبهایی دارم که هنوز به ساحل نرسیده اند، و در دلِ زمین بهره ای دارم که هنوز نروییده اند.

 

هرآنچه می خواهی از این چیزها برگیر و مرا رها کن.

من کنیزکانی دارم که از سپیده زیباترند، هر کدام از آنها را که می خواهی با خود ببر.

 

ای مرگ به سخنم گوش فرا ده؛ من یگانه محبوبی دارم که سخت دلبند او هستم.

او عقدۀ آرزوهایِ من است، او را بگیر و مرا رها کن.

هر چه می خواهی بردار.

همه چیز را با خود ببر و مرا به حالِ خودم واگذار.

 

آنگاه مرگ دستِ خود را بر دهانِ بردۀ خالیِ زندگی نهاد و جانش را ستاند و به فضا پراکند.

 

سپس مرگ در میان زندگان به سراغ بینوایانِ ناتوان رفت تا اینکه به خانه ای رسید و به آن خانه درآمد وبه سویِ تختی که جوانی نو رسیده برروی آن خوابیده بود، رفت و چون مقداری بر سیمایِ آرامش اندیشه کرد، به دیدگانش دستی کشید و او از خواب برخاست، و چون مرگ را در کنارِ خود دید، بر خاست و بر زانوان نشست و بازوانش را به سویِ او دراز کرد و با صدایی که از تمامی محبت و شوق درونش پرده برمی داشت، به او گفت : ای مرگِ زیبا آیا تویی؟

 

    ای حقیقتِ خواسته ها و موضوع آرزوهایم، جانم را بستان .

          محبوبِ من، تو بس مهربانی، مرا به اینجا وامگذار.

            تو فرستاده الهه ها و سوگندِ راستینی، مبادا از من کناره بگیری.

               بسیار تورا طلبیدم، اما نیافتمت، و بسیار تو را ندا دادم، اما نشنیدی.

                  اینک ندایِ مرا شنیده ای، پس مانع شوقِ درونِ من مشو.

                       ای محبوبِ من، ای مرگ مرا به آغوش بپذیر.

 

آنگاه مرگ انگشتانِ نرمِ خود را بر لبانِ آن جوان نهاد و جانش را باز ستاند و زیرِ بالهایِ خویش نهاد.

 

چون مرگ در فضا اوج گرفت، به این دنیا نگاه کرد و گفت :

 

                                          (( تنها کسانی که از ابدیت آمده اند، به ابدیت باز می گردند ))

 

 


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1383ساعت 19:17  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

دانۀ نهفته در دلِ سیب خود درختی نادیدنی است، اما اگر همان دانه بر تخته سنگی فرو افتد، بی گمان

رو به نیستی می رود.

 


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1383ساعت 21:52  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

مرا به گورستان مبرید، چرا که از مردم در آسایش نتوانم بود،

وبا خش خشِ استخوانها و جمجمه ها آرام نتوانم غنود.

 

مرا به بیشه سرو برده و جایی که بنفشه و شقایق کنار هم می رویند،

                                                                                      به خاک سپارید.

در گوری ژرفم نهید،

         تا سیلابها استخوانهایم را به دلِ دره ها نبرند.

گوری فراخ، تا اشباح بیایند و کنارم بنشینند.

 

و جامه هایم را برکنده و مرا نرم و آرام

                      بر سینۀ مادر و برهنه در دلِ زمین نهید.

آنگاه، مرا با خاکِ نرم فرو پوشانید

ودر پی هر مشت خاک،

مشتی دانۀ سوسن و یاسمن و نسرین نیز بیفشانید،

   تا از کالبدم خوراک بر گرفته و رویِ گورم برویند.

          تا با رستن آنها، عطر دلم در فضا پراکنده شود

                       و رازهایِ آسودگی ام به هوا برخاسته

                                     و تا نزدیکی خورشید  بالا روند.

                                        تا گل هایم با وزش نسیم خم شوند

                    و خواسته ها و آرزوهایِ گذشته ام را به یادِ رهگذران آورند.

 

همزادگانم، مرا در تنهایی ام وا نهاده و با گام هایی به آرامشِ دره هایِ خلوت،

از کنارم دور شوید.   

 


+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1383ساعت 16:3  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

ای مردم، کیست که هر روز و شب، پس از آنکه پادشاهان خمیرِ نانِ خویش را از اشک بیوه زنان و یتیمان گرفتند، از سرنوشت زمین و مردمانش حالی پرسد؟

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اسفند 1383ساعت 1:14  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

در کلبه ای دور افتاده، زنی رانده شده بر بستر بیماری افتاده بود و کودکش را که در قنداقی کهنه پیچیده بود،

بر سینۀ آتشین اش می فشرد.

زنی جوان که سرنوشتش بینوایی و نگون بختی بود و آدمیان او را وانهاده بودند.

هیاهویِ مردم که در خیابان ها فرو نشست، زنِ بینوا همدمِ کوچکش را که خدایانِ آن شبِ تاریک برایش فرستاده بودند تا بیکار و گرسنه گرفتار این جهان شود، در آغوش گرفت و پس از آنکه به چشمان درخشانش نگاهی افکند، گریه ای تلخ سر داد.

گویی می خواست او را با اشکهای نیم گرمش شستشو دهد.

با آوازی که سنگ ها نتوانستند شنیدن، به نوزادش گفت :

 (( ای جگر گوشه مادر، چرا از جهان ارواح به این دنیا آمدی؟

 برای آنکه یار زندگی تلخ من باشی؟

 آیا به ناتوانی ام دل سوزاندی؟

چرا فرشتگان و آسمانی چنان فراخ را رها کردی و به تنگنای این زندگی خاکی پر از درد و تیره روزی پای نهادی؟

ای فرزند یگانه ام، افسوس که جز اشک و آه چیزی ندارم که پیشکش ات سازم.

آیا به جای شیر اشک توانی مکید؟

آیا آغوش زمختم را به جای جامه های نرم می پذیری؟

نوزاد جانوران علف می خورد و شبها در کنام ایشان آسوده می خوابد.

و جوجه پرندگان دانه بر می چیند و شادمان میان شاخه ها می آساید.

اما تو ای فرزندم، جز افسوس و ناتوانی من چه بهره ای داری؟ ))

 

در همین دم کودک خود را سخت به سینه مادر فشرد، گویی می خواست پیکر هر دوی ایشان یکی شود.

و چون دیدگانش را به سوی آسمان بلند کرد،

                                           مادر فریاد برآورد :

                                                 (( پروردگارا، با ما مهرورز... ))

 

ابرها که از ماه کناره گرفتند،

     پرتوهایِ لطیف ماه از پنجره آن خانه گِلی گذشتند

         و بر پیکرهای خاموش مادر و فرزند فرو ریختند .

 


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1383ساعت 23:46  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

در آغوشش كشيدم واز بوي خوش او سرمست شدم. بوي او به شاخه تازه اي مي مانست كه به نسيم  سيراب شده باشد.

مست شدم.ليكن نه از باده. بلكه شراب دهان او مرا مست كرد.

زيبايي غلام اوست و از آنست كه بر دلها چيره است.

چون عشق كارگر افتاد. ملامتگر به ملامتم برخاست.

در عشق او نه به پايان مي رسم و نه باز مي گردم و نه روي باز مي گردانم. پس بگذار! تا نكوهشگر ياوه بسرايد.

تا تو زنده اي به خدا كه انديشه آرامش و فراخي عيش از خاطرم نمي گذرد.

اگر زنده بمانم به عشق او زنده ام. و اگر در اشتياق او بميرم...چه نيكو مرگي است!!!

 


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1383ساعت 11:11  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

آیا عاشقان به دلدادگان شان خواهند رسید؟

      و در جایی که دشمنان به پیکار رفته

      و هر یک دیگری را دشنام می دهند،

                                 بو سه ها داد و ستد خواهند شد؟


+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1383ساعت 22:47  توسط بمب اتمی صلح آمیز  |