تبليغاتX
پرتقال

پرتقال

عشق تنها گلی است که بدون کمک و یاری فصل ها رشد کرده و شکوفا می شود .


+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1383ساعت 20:32  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

خوشی زنبور در گرد آوردنِ نوشِ گل هاست،

                               وخوشی گل،

                                         در سپردنِ نوشِ خود به زنبور.

 

برای زنبور، گل چشمه ای از زندگی است

          وگل، زنبور را به دیدۀ پیام آور عشق می نگرد.

 

و داد و ستدِ شادکامی،

      برایِ زنبور و گل، هر دو،

           یک نیاز است.

 

ای مردم،

            در خوشی هایِ خویش

                                        چون گلها و زنبوران باشید.


+ نوشته شده در  جمعه سی ام بهمن 1383ساعت 12:45  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

کنارِیکدیگر بایستید، اما نه چندان نزدیک

               همچنان که ستونهایِ معبد از هم جدا می ایستند

                                               ودرختانِ سرو و بلوط در سایۀ یکدیگرنمی بالند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383ساعت 20:6  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

سیاست مداری که تنها از راهِ سیاست زندگی می گذراند و هرگز نه بذری کاشته، نه آجری نهاده و نه 

 پارچه ای بافته است، بر مردمانش تیره بختی فرو می آورد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383ساعت 15:24  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

زمانی که اندوهگین هستید، دلِ خود را باز نگرید؛

خواهید دید درست بر آن چه زمانی مایۀ شادمانی تان بوده است اشک میریزید.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1383ساعت 11:20  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

هفت بار انسان را خوار یافتم :

 

 

نخست آنگاه که دیدم به امیدِ سرفرازی جامۀ خواری به تن کرده است .

 

دوم، آنگاه که دیدم در برابر راست قامتان جست و خیز می کند.

 

سوم، آن گاه که او را در گزینشِ میانِ سخت و آسان آزاد گذاردند و او آسان را برگزید .

 

چهارم، آنگاه که گناهی انجام داد و سپس خود را دلداری داد که دیگران نیز همگی چون او گناه میکنند .

 

پنجم، آن گاه که از سستی خویش رنجها دید و بردباری اش را نشانِ توانمندی اش شمرد .

 

ششم، آن زمان که زشت چهره ای را خوار شمرد، حال آنکه چهره یکی از نقابهایِ خودِ او بود .

 

هفتم، آن زمان که به ستایش زبان گشود و اندیشید که کارِ نیکویی انجام داده است . 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1383ساعت 22:15  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

شیمیدانی که بتواند عناصر مهربانی، ارج گذاری، اشتیاق، شکیبایی، دلتنگی، شگفت زدگی و بخشندگی را بیرون کشیده و آنها را در دلِ خویش به هم آمیزد، می تواند اتمِ عشق را بیافریند .

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1383ساعت 19:36  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

سلام ;

ولنتاین مبارک،

 خوش به حالِ اونایی که تو این روز دستِ عشقشونو میگیرن و با هم قدم میزنن.

البته در راستایِ شعار پیشگیری بهتر از درمان است، و با توجه به برودتِ هوا و در جهتِ جلوگیری از ایجادِ بیماری ای به نام سرما خوردگی، اکیدا" شماصیه ( مؤدبانۀ همان توصیه است ) میگردد دلدادگانِ عزیز به کافی شاپ یا اماکنی شبیه آن پناه برده و جعبه شکلاتها و دسته گلها را آنجا رد و بدل نمایند .

 

 

محبوبم، تو را در رؤیاهایم دیده ام،

                       در خلوتِ خویش، روی زیبایت را.

 

تو همدم جان منی و نیمۀ دیگر زیبایی ام

           که هنگام آمدنم به این جهان از آن جدا شد.

 

دلبندم، دزدانه آمده ام،

                  پاورچین پاورچین،

                                 تا به تو رسم.

 

به راستی تویی آیا

       که در برابرم ایستاده ای؟

           از چه بیمناکی؟

 

شکوهِ دنیا را رها کردم

                    تا با تو به بهشتِ سرزمین های دور ره برم

                                  و باده زندگی و مرگ را با تو از یک ساغر سر کشم.

 

محبوبم، بیا به جهانی چنان دور رویم

که دستِ چرکینِ بشر را بدان راه نباشد.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1383ساعت 19:17  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

زنهار از رهبری که می گوید :

(( عشق به هستی ما را ناگزیر می سازد که مردم را از حقوقشان باز داریم ))

 

اما من به شما می گویم که پاسداری از حقوق دیگران شریف ترین و زیباترین کردارِ انسان است.

چنانچه برای بودن نیاز داشته باشم زندگی دیگران را بگیرم، سر بلندتر خواهم بود که خود بمیرم.

و اگر نتوانم کسی را بیابم که مرا برای سر فرازیم بُکشد، در این که از بهرِ ابدیت، و پیش از آنکه ابدیت از راه رسد، جان خود را با دستان خویش بگیرم، دمی درنگ نخواهم کرد.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1383ساعت 19:56  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

در اینجا مهر آغاز می کند نثر زندگی را با موسیقی ای که در شب نواخته و در روز سروده می شود ،

 به شعر و سرودِ ستایش تبدیل سازد.

 

در اینجا خواهشِ مهر پرده را کنار زده ، گوشه های تاریک دل را روشن می کند و خوشبختی ای می آفریند که هیچ نیک بختی دیگری نمی تواند از آن پیشی گیرد ، مگر خوشبختی روح که پروردگار خویش را در بر می گیرد.

 

زناشویی یکی شدن دو سرنوشت خدایی است تا سومی بتواند روی زمین زاده شود.

پیوند دو روح است در مهری استوار تا جدایی ها را پایان دهند .

یکی شدن برتری است که دو هستی جداگانه را درون دو روح یکپارچه میکند.

حلقه زرین زنجیری است که آغاز آن یک نگاه، و پایانش جاودانگی است.

و باران پاکی است که از آسمان نیالوده می بارد تا پهنه های طبیعت ایزدی را میوه دار و فرخنده سازد.

 

هم چنان که نگاهِ نخست چشمان دلدار چون تخمی کاشته شده در دلِ آدمی، و نخستین بوسۀ لب های او چون گلی روییده بر شاخه درخت زندگی است، پیوند دو دلدار نیز همچون نخستین میوۀ، نخستین گلِ آن تخم است.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1383ساعت 17:15  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

این همان دمی است که سرمستی زندگی را از بیداری جدا می سازد . نخستین فروزه ای است که در پهنۀ درونی تر دل روشنی می یابد.

 

و نخستین نت جادویی است که بر تار سیمین دل نواخته می شود و دم زودگذری است که رازگردش  روزگاران را در برابر روح آشکار ساخته و او را با رازهای شب و اندرزهای وجدان آشنایی می دهد.

 

دمی است که رازهای جاودانگی را می گشاید ،

              و تخمی است افشاندۀ ایشتار، ایزد بانوی مهر ،

                                   کاشتۀ چشمان دلدار در زمین مهر ،

                                                        به بار نشسته از محبت ،

                                                                   و برداشت شده با دست های روح .

نخستین نگاه چشمان دلدار چون روحی است بر گذشته از چهرۀ آبها.

 

روحی است که آسمان و زمین را به پیدایی آورد ،

                                   آنگاه که پروردگار لب گشود و گفت :

                                                                          (( چنین باشد ))


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1383ساعت 13:55  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

نخستین بوسه، نخستین جرعه جامی است که ایزد بانو با شهد زندگی پر کرده .

مرز جدا کننده ای است میان شک که روح را فریفته و اندوهگین میسازد و یقین که هستی درونی آدمی را از شادی سرشار میکند.

 

آغاز ترانۀ زندگی است و نخستین پردۀ نمایشنامۀ  (( انسان آرمانی )).

 

پیوندی که بیگانگی گذشته را با فروغ آینده یکپارچه میسازد، پلی میان خاموشی احساسات و نغمه سرایی آن.

واژه ای ادا شده با چهار لب، که دل را تخت، مهر را پادشاه و وفاداری را تاج می خوانند.

 

تماس آرام انگشتان نرم نسیم است با لب های گل، آنگاه که گل از آسودگی آهی بلند و ناله ای شیرین سر می دهد.

 

بوسۀ نخست آغازگر لرزه ای جادویی است که دلداران را از جهان سنگ و ترازو، به جهان رؤیاها و

الهام ها بر می کشد.

 

و به هم آمدن دو گل خوشبو، و آمیزش بوی خوش آنهاست برای آنکه جانی تازه آفریده شود .

همچنان که نخستین نگاه چون تخمه ای است بر کاشتۀ ایزد بانو در پهنۀ دل آدمی، نخستین بوسه نخستین گلی است که بر نوک درخت زندگی شکوفه می کند .

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1383ساعت 17:40  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

چنگ  دل  آهنگ    دلكش    مي زند          ناله   عشق  است  و آتش  مي زند

قصه دل  دلكش  است  و خواندنيست          تا ابد اين عشق و اين دل ماندنيست

مركز  درد   است  و   كانون    شرار        شعله ساز و شعله سوز و شعله دار

گفته يك صحرا جنون در چنگ اوست        يك  نيستان  ناله  در آهنگ  اوست

نغمه  را  گه  زير  و  گه  بم  مي كند          خرمني    آتش    فراهم     مي كند

 كرده   خود    را  ميزبان    شعله ها          تا    بسوزد   در  ميان    شعله  ها

چنگ  دل  آهنگ    دلكش    مي زند          ناله   عشق  است و آتش  مي  زند

هر  كه عاشق  پيش تر بي خويش تر          هر  دلي  بي خويش تر   در نيش تر

در   دل   من    باغ ها   از   لاله ها           همچو  ني   در بند  بندش   ناله ها

بي خيال     لاله ها      صحرا  نورد          دشت   را  پويد  ولي   با  پاي  درد

مي رود  تا  سرزمين  عشق و خون           تا ببيند حالشان چون است  و چون

بر   مشام  جان   رسد   از هر   كنار          بوي درد  و بوي عشق  و بوي  يار

چنگ  دل   آهنگ   دلكش   مي زند           ناله   عشق  است  و  آتش مي زند

عشق    اينجا   اوج    پيدا     ميكند            قطره  اينجا    كار    دريا    مي كند

رخصتي  تا  ترك  اين  هستي  كنيم            بشكنيم  اين  شيشه  تا  مستي  كنيم  

پرده  بالا  رفت ديدم  هست  و نيست          راستي    نا ديدني ها   ديدني  است

چنگ   دل  آهنگ    دلكش    ميزند            ناله   عشق  است  و آتش  مي زند


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1383ساعت 13:52  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

 

مرد و زنی کنار پنجره ای رو به بهار ، نزدیک یکدیگر نشسته بودند.

 

زن گفت : تو را دوست دارم . تو همواره زیبا و پولدار و خوش پوش بوده ای .

مرد پاسخ داد : من نیز تو را دوست دارم . تو اندیشه ای زیبا و دل انگیزی و چون ترانۀ جاودانۀ      رویاهایم بوده ای .

 

اما زن با ترشرویی از او روی گردانده و گفت :

 آقای محترم... مرا تنها بگذار... همین حالا !

من نه اندیشه هستم و نه چیزی که در رویاهای شما می گذرد . من یک زن هستم و دلم می خواست آرزو می کردی همسرت و مادر فرزندان آینده ات باشم...

 

بدین گونه، آن دو از یکدیگر جدا شدند.

 

مرد به خود گفت : بنگر که رویایی دیگر غبار شد.

و زن گفت : خوب شد... چه مردی بود که مرا غبار و رویا می شمرد .

 


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1383ساعت 12:55  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

 

 

در ابتدای آفرینش خداوند آسمانها را خلق کرد و سپس استراحت نمود .

 

بعد از آن زمین را بوجود آورد و پس از آن استراحت کرد .

 

آنگاه مرد را خلق کرد و بعد استراحت نمود .

سپس زن را خلق نمود ، اما از آن ببعد نه مرد توانست آرامش بیابد و نه خداوند .

 


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1383ساعت 0:0  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

* ساعت 4 صبح که از خواب بیدار شده اید و برای آب خوردن به طرف آشپزخانه می روید ، در بین راه email هایتان را چک میکنید .

 

* احساس پوچی می کنید ، مثل اینکه عزیزی را از دست داده باشید .

 

* تصمیم می گیرید یکی دوسالی بیشتر در دانشگاه باشید ، فقط برای دسترسی رایگان به اینترنت .

 

* در نامه های پستی هم از smiley ( )استفاده می کنید .

 

* وقتی می خواهید بخندید ، سرتان را نود درجه به سمت چپ می چرخانید . ( به مطلب قبلی رجوع شود )

 

* تکالیفتان را به فرم HTML در می آورید و آدرس آنرا به استادتان می دهید .

 

* سگتان هم برای خودش یک صفحه وب دارد .

 

* حتی خوابهای شبتان هم به فرمت HTML است .

 

* سنتان را به صورت 3X نشان می دهید .

 

* پسرتان جواد را java صدا می کنید .

 

* همسرتان را به این صورت معرفی می کنید :

aghamoon@work.money

یا           

ayal@kitchen.com

 

* آدرس منزلتان را به اینصورت روی پاکت نامه می نویسید :

http://12amirabad.ave/no.135.html

 

* همه دوستانتان یک @ در اسمشان دارند.

 

* از اینکه در یک آگهی ترحیم نمیتوان آدرس Email جدید مرحوم را نوشت ناراحت هستید .

 

* تنها ارتباطتان با افراد منزل از طریق Messenger است .

 

* انتخاب بین پرداخت قبض آب و هزینه اشتراک اینترنت آسان است ، باید مدتی بی آبی را تحمل کرد .

 

* خانمتان یک کلاه گیس بر روی مانیتور میگذارد که به شما یادآوری کند که چه قیافه ای دارد .

 

* بر روی کنترل تلویزیون هم Double click می کنید .

 

* نیمی از سفر تان را در هواپیما در حالی طی می کنید که کامپیوتر کیفی تان را بر روی پاهایتان و بچه تان را در قفسه بالای سرتان گذاشته اید .

 


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1383ساعت 15:6  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

به خانه های زیبا و بلند بالا بنگر . آنجا که نشیمنگاه توانگران و توانمندان است .

آنجا که پشت پنجره های آراسته به پرنیان ، دروغ و خیانت دست به دست هم داده اند و زیر سقف های زراندودشان نیرنگ و فریب هم نشین یکدیگرند .

به ساختمانهایی که در نگاهت نمود شکوه و توانگری و نیک بختی اند بنگر و لختی درنگ کن.

آنها غارهایی هستند ، کنام فرومایگی و تیره روزی .

گورهایی سیمانی ، لانه زنان ناتوانی که نیرنگ خویش را در پس سرمه و بزک و سرخی لبانشان پنهان ساخته اند ، وقلمروی مردانی که کفتاران خودخواهی و جانور خویی خویش را ، آن سوی درخشش سیم و زرشان نهان داشته اند .

آنها کاخ هایی هستند که دیوارهاشان با غرور و بزرگی فروشی بالا آمده اند ، اما اگر همین دیوارها        می دانستند که از چه گندین نفس هایی آلوده اند و درونشان چه خیانت هایی رخ میدهد ، از هم شکافته و به خاک زبونی و خاری فرو می افتادند .

خانه هایی که دیده تهیدست روستایی را اشک بار می سازند ، اما اگر او میدانست که در دل ساکنان آنها   ذره ای از مهر صمیمی ای که همسرش به او دارد ، یافت نمی شود ، بر آنها ریشخند زده و نرم دلانه به کشتزارش باز میگشت .


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 22:19  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

                                    عصري تابستاني

 

گفتم: اين روزها خيلي دلم بهانه تو را مي گيرد. هواي ديدن تو  را دارد.

گفت: مي دانم همه چيز بهانه است. براي شانه به شانه در حال و هواي با هم بودن...رفتن... نشستن... گريستن...

گفتم: چرا گريه؟ رفتن و نشستن درست. اما... گريستن را نمي خواهم ... نه...

گفت: براي حرمت نگاه تو. براي يك دريا حرف نگفته .

گفتم: در تمام اين سالها و براي هر آنچه كه گفتم و... گفتم و نشنيدي.

گفت: براي آنچه كه خواستم و بودي... خواستي و نبودم و براي هرچه نمي دانم.

گفتم: در تمام اين سالها كه همه از يادش برده بودند تو تنها كسي هستي كه هستي...

گفت: در اين دلواپسي عزيز دل! وقتي تو هستي انگار همه نيستند.

 

        (( شب از آن شبها كه در عمرت كم ديده اي دريا دريا ستاره....))

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 17:4  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

پروردگارا ، بر بینوایان مهرآور

و ایشان را از سنگدلی سرمای شدید در پناه خویش گیر

و پیکر برهنه ایشان را ، با دستان بخشنده ات فرو پوشان .

 

و بر یتیمان خفته در آلونک ها ، نگاهی از سر مهر افکن .

که نزدیک است از سرما از پای درآیند .

 

و بشنو ، ندای بیوه زنانی را

که در خیابان ها ، میان چنگال سرما و مرگ ایستاده اند .

 

پروردگارا ، دست مهربان خویش را بر سر ثروتمندان کش

و چشم بینایی شان را بگشا ،

تا گرسنگی ناتوانان و ستم دیدگان را توانند دید.

 

مهربانا ، در این شب تاریک ،

بر گرسنگان ایستاده بر درگاهها ، دل بسوزان

و غریبان را به خانه ای گرم رهنمون شو

و بر غربتشان رحم آور .

 


 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1383ساعت 19:44  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

-...و اگر يك روز بي خبر بازگشت... به او چه بگويم؟

- بگو كه من تا دم مرگ همچنان در انتظار او بودم.
- و اگر مرا نشناسد و باز چيزهاي تازه بپرسد...؟
- با او حرف بزن... مثل يك خواهر درد دل كن. شايد در دل خود رنج مي برد و سراغ همدردي را مي گيرد.
- و اگر بپرسد كه تو كجا هستي... به او چه جوابي بدهم؟
- اين حلقه طلايي مرا به او بده. اما هيچ پاسخي مگوي.
-... و اگر سؤال كند كه چرا تالار خالي و خاموش است؟
- چراغ خاموش و در گشوده را بدو نشان بده .
بگو كه من لبخند بر لب داشتم.مي ترسم اگر چنين نگويي او اشك در ديده بياورد.
 
 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1383ساعت 19:36  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

 

ای مردم مرا بگویید; 

 آیا در میان شما کسی هست، که چون سر انگشتان مهر به روحش رسد، از خواب زندگی بر نخیزد؟

 کدامین جوان است که برای احساس کردن بوی نفس ها و لمس دستان نرم و نازک دلدارش،

 و شنیدن آوای او دل خود را دنبال نکرده و رنج سفرهای دور را به جان نخرد؟

 


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1383ساعت 19:17  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

عشق شوقی در نهاد ما نهاد             جان ما را در کف غوغا نهاد 

فتنه‌ای انگیخت، شوری درفکند         در سرا و شهر ما چون پا نهاد 

جای خالی یافت از غوغا و شور       شور و غوغا کرد و رخت آنجا نهاد 

نام و ننگ ما همه بر باد داد              نام ما دیوانه و رسوا نهاد 

 

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1383ساعت 21:44  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

  

               ببینید و دل مبندید

                      چشم بیاندازید و دل مبازید

                                                 بگذارید و بگذرید

                               که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.

 

کاش هیچوقت این کلام علی رو فراموش نمیکردیم.

اون وقت شاید دیگه حاضر نبودیم به خاطر یه کم بیشتر هر کاری بکنیم .

 


+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1383ساعت 19:59  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 


 هر جامعه ای که قسمتی از آزادی اش را برای به دست آوردن کمی امنیت از دست بدهد، لیاقت هیچ کدام رانخواهد داشت وهردو را از دست خواهد داد.

                                                                                       بنجامین فرانکلین

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت 22:19  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

سلام ;

 همونطور که قول داده بودم، امروز میخوام در موردِ قانقاریا بنویسم، البته بازم کوتاه و مختصر.

 تو پست قبلی گفتم که وقتی انسان بدونِ پوشش مناسب تو محیط سرد قرار میگیره، یک سری اتفاقات داخل بدن میوفته که یه موردش رو خوندید، اما اتفاق بعدی ؛ 

 میدونید که بدن انسان از سلولهایی تشکیل شده، که بر حسب وظایفشون دسته بندی میشن. مثل سلولهایِ عصبی، که وظیفشون برقراری ارتباط بین اعضای بدن با مغز و دیگر اعضاست.

 وقتی دمای بدن پایین میاد، سطح سلولها که از آب تشکیل شده، یخ میزنه و در نتیجه ارتباط سلول با محیطِ اطرافش قطع میشه و نمیتونه اکسیژن و مواد غذایی رو دریافت کنه.

موقعی که این اتفاق میوفته سلول قدرتشو در مقابله با میکربها و ویروسها از دست میده و میمیره.

 وقتی سلول مُرد عفونت شروع به انتشار میکنه و در عرض مدت کوتاهی پخش میشه و اگر درمان انجام نشه، کل بدن رو میگیره و در نهایت موجب مرگ میشه.

 متأسفانه تنها راهِ درمان، قطع کردن عضوِ عفونی شده است.

 البته این تنها دلیل بروزِ قانقاریا نیست و این بیماری میتونه بدلایلِ دیگه هم بروز کنه.

مثلا" رویِ برگهایِ گیاهِ دیفنباخیا ( که ما ازش بعنوانِ یک گیاهِ زینتی استفاده میکنیم ) نوعی باکتری زندگی میکنه که باعثِ بوجود آمدن قانقاریا و حتی جذام در بدن میشه.

البته امروزه با سمپاشیِ گیاه از زمانِ جوانه زدن تا وقتی قدِ آن به یک متر برسد، این باکتری را مهار می کنند.

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت 17:34  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

سلام;

دیشب یه مطلب در مورد سرما شنیدم،  دیدم جالبه گفتم بزارم اینجا تا اونایی که مثل خودم نشنیده بودن بتونن بخونن.

البته نمیخوام زیاد وارد مسائل پزشکیش بشم، خلاصه اینکه :

همونطور که میدونید وقتی انسان تو محیط سرد قرار می گیره ،بدن یک سری واکنشهایی برای محافظت از خودش نشون میده، مثل لرزیدن.

اما داخل بدن هم یکسری اتفاقات میوفته که ما ازش بی خبریم.

یکی از اون واکنش ها اینه که، بر اثر سرما غلظت خون بدن بالا میره و خون به طرف اندام های حیاتی بدن بر میگرده.

وقتی خون غلیظ بشه، زمینه برای لخته شدن خون فراهم میشه.

چند ساعت بعد وقتی که اون آدم توی خونش، روی مبل لم داده و داره تلویزیون نگاه میکنه، اون لخته خون به قلبش می رسه و.....

بعله به همین سادگی سکته قلبی اتفاق میوفته.

سالانه در انگلیس ۳۰۰۰ نفر بر اثر همین نوع حمله قلبی میمیرن.

تو پست بعدی میخوام در مورد قانقاریا بنویسم.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1383ساعت 22:56  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

 

این داستان رو یه نفر که خیلی دوسش دارم داده که بذارم تو وبلاگ ;

 

در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شدند.

ذكاوت گفت: بياييد بازي كنيم مثلا قايم موشك.

 ديوانگي فرياد زد:آره قبوله منم چشم ميذارم.

چون كسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگرده همه قبول كردند.

ديوانگي چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن;

يك.. دو..سه.....همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند...

لطافت خودش را به شاخ ماه آويزان كرد....

خيانت داخل انبوهي از زباله ها قايم شد...

اصالت به ميان ابرها رفت وهوش به مركز زمين رهسپار شد

دروغ كه مي گفت به اعماق كوير خواهد رفت به اعماق دريا رهسپار شد 

طعم داخل يك سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم داخل يك چاه عميق رفت.

آرام آرام همه پنهان شده بودند.

ديوانگي همچنان مي شمرد:

هفتاد و سه...هفتاد و چهار.....

اما هنوز عشق معطل بود و نمي دانست كجا برود. تعجبي هم ندارد پنهان كردن عشق خيلي سخت است.

ديوانگي داشت به عدد صد مي رسيد كه عشق پريد وسط يك دسته گل رز و آرام نشست.

ديوانگي فرياد زد: دارم ميام..دارم ميام....

 همان اول كار تنبلي را پيدا كرد.تنبلي اصلا تلاش نكرده بود كه پنهان  شود.

بعد هم نظافت را پيدا كرد و خلاصه نوبت به ديگران رسيد.

اما از عشق  خبري نبود.

ديوانگي ديگر خسته شده بود، حسادت حسوديش گرفت و آرام آرام در گوش او گفت:عشق پشت گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه از درخت كند و آنرا با قدرت زياد داخل گلهاي رز فرو برد.

صداي ناله اي بلند شد...عشق از پشت شاخه ها بيرون آمد... دستهايش را جلوي صورتش گرفت و از ميان انگشتانش خون مي چكيد.......

 شاخه ي درخت چشمهاي عشق را كور كرده بود.

ديوانگي كه بدجوري ترسيده بود با شرمندگي گفت:حالا من چكار كنم؟ چطور مي توانم جبران كنم؟

 عشق جواب داد: مهم نيست تو ديگه كاري نمي تواني بكني. فقط ازت خواهش مي كنم از اين به بعد يار من باش و همه جا همراهم، تا راه را گم نكنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه با همديگه به احساس آدمهاي عاشق پيشه سرك مي كشند.

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1383ساعت 0:54  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

 


+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1383ساعت 1:55  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

سلام;

نمیدونم این داستان رو اولین بار کجا خوندم.

شاید شما هم قبلا" خونده باشیدش، به هر خوندنش خالی از لطف نیست.

( امیدوارم نویسندش به خاطراینکه داستانشو بدون اجازه اینجا گذاشتم، ببخشدم )

 

به نام خدا

سرزميني بود که همه‌ي مردمش دزد بودند. شب‌ها هر کسي شاه ‌کليد و چراغ ‌دستي دزدانه‌اش را بر مي‌داشت و مي‌رفت به دزدي خانه‌ي همسايه‌اش. در سپيده‌ي سحر بازمي‌گشت، در حالی که مي ‌دانست  خانه‌ي خودش هم غارت شده است.

 

و چنين بود که رابطه‌ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي‌کرد. اين از آن مي‌دزديد و آن از ديگري و همين‌طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاه‌ برداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي‌گذاشتند. حکومت، سازمان جنايت‌کاراني بود که مردم را غارت مي‌کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه ‌گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي‌هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.

 

ناگهان ـ کسي نمي‌داند چه‌گونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب‌ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ‌دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي‌ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند.

 

دزدها مي‌آمدند و مي‌ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي‌گرفتند و مي‌رفتند.

 

زماني گذشت. بايد براي او روشن مي‌شد که مختار است زندگي‌اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي‌شد   چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي‌ماند، خانواده‌اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت.

 

مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. بنابراین شب‌ها از خانه بيرون مي‌زد و سحر به خانه بر مي‌گشت، اما به دزدي نمي‌رفت. آدم درستي بود و کاريش نمي ‌شد کرد. مي‌رفت و روي پُل مي‌ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي‌نگريست و وقتی بازمي‌گشت مي‌ديد که خانه‌اش غارت شده است.

 

يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه‌ي خالي‌اش نشسته بود، بي‌غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي‌گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي‌دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده‌ي‌ سحر به خانه مي‌آمد و خانه‌اش را دست نخورده مي‌يافت.خانه‌اي که مرد خوب بايد غارتش مي‌کرد.

 

 چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت‌ اندوختند و ديگر حال و حوصله‌ي دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه‌ي مرد خوب مي‌آمدند، چيزي نمي‌يافتند و فقيرتر مي‌شدند. در اين زمان ثروتمندها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي‌بند و بست‌تر کرد، زيرا خيلي‌ها غني و خيلي‌ها فقير شدند.

 

حالا براي غني‌ها روشن شده بود که اگر شب‌ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد، گفتند: بگذار به فقيرها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قراردادها تنظيم شد، دست‌مزد و درصد تعيين گردید  و البته دزدها ـ که هميشه دزد خواهند ماند ـ مي‌کوشيدند تا کلاه‌برداري کنند. اما مثل پيش غني‌ها غني‌تر و فقيرها فقيرتر شدند.

 

بعضي از غني‌ها آن‌قدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي‌داشتند، فقير مي‌شدند، زيرا فقيران از آنان مي‌دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقيرترها تا از ثروتشان در برابردیگر فقيران نگهباني کنند. بدین ترتیب  پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.

 

و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي‌شد، در حالي‌که همه‌شان هنوز دزد بودند.

 

مردخوب، نمونه ای منحصر بفرد بود و خیلی زود از گرسنگی در گذشت .

 


 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1383ساعت 22:13  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

 

برای دیدن مار _ پله دانشجویی اینجا کلیک کنید .

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1383ساعت 14:15  توسط بمب اتمی صلح آمیز  |