تبليغاتX
پرتقال

پرتقال

 

وضعیت جامعه ما مثل آدمی هستش که از بالایِ یک ساختمانِ بلند سقوط کرده.

در بین راه برایِ اینکه به خودش دلداری بده ، مرتب با خودش میگه :

تا حالا که همه چیز خوب بوده ، تا حالا که همه چیز مرتبه ، ...

ولی این سقوط نیست که اهمیت داره ، اون چیزی که مهمه برخوردِ ناشی از سقوطِ .

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1383ساعت 22:10  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

آتشی ز کاروان جدا مانده
این نشان ز کاروان به جا مانده

یک جهان شرار تنها
مانده در میان صحرا
به درد خود سوزد
به سوز خود سازد

سوزد از جفای دوران
فتنه و بلای طوفان
فنای او خواهد
به سوی او تازد

من هم ای یاران تنها ماندم
آتشی بودم برجا ماندم

با این گرمی جان در ره مانده حیران
این غم خود به کجا ببرم؟

با این جان لرزان
با این پای لغزان
ره به کجا ز بلا ببرم؟

می سوزم با بی پروایی
می لرزم بر خود از این تنهایی

آتشی خو هستی سوزم
شعله جانی بزم افروزم
بی پناهی محفل آرا
بی نصیبی تیره روزم

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی؟ره ز که پرسی؟چه کنی؟چون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1383ساعت 0:5  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

  سلام ;

  هی ما میخوایم حرف سیاسی نزنیم ، نمیزارن که

  امروز که بازم داشتن انتخابات ریاست جمهوری رو تو بوق و کرنا می کردن که   جون مادرتون بیاید رأی بدید، یاد اون شعر معروف پروین اعتصامی افتادم که  هممون تو دوران مدرسه خوندیم :

 روزی گذشت پادشهی از گذرگهی                فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست 
 پرسید زان میانه یکی کودک یتیم                کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست 
 آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست         پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست 
 نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت            این اشک دیده‌ً من و خون دل شماست 
 ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است       این گرگ سالهاست که با گله آشناست 
 آن پارسا، که ده خََرد و ملک، رهزن است       آن پادشا که مال رعیت خورد گداست 
 بر قطرهً سرشک یتیمان نظاره کن                تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست 
 پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود    کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1383ساعت 20:42  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

سرو خندید سحر، بر گل سرخ که صفای تو بجز یکدم نیست
من بیک پایه بمانم صد سال مرگ، با هستی من توام نیست
من که آزد و خوش و سرسبزم پشتم از بار حوادث، خم نیست
دولت آنست که جاوید بود خانه‌ی دولت تو، محکم نیست
گفت، فکر کم و بسیار مکن سرنوشت همه کس، با هم نیست
ما بدین یکدم و یک لحظه خوشیم نیست یک گل، که دمی خرم نیست
قدر این یکدم و یک لحظه بدان تا تو اندیشه کنی، آنهم نیست
چونکه گلزار نخواهد ماندن گل اگر نیز نماند، غم نیست
چه غم ار همدم من نیست کسی خوشتر از باد صبا، همدم نیست
عمر گر یک دم و گر یک نفس است تا بکاریش توان زد، کم نیست
ما بخندیم به هستی و به مرگ هیچگه چهره‌ی ما درهم نیست
آشکار است ستمکاری دهر زخم بس هست، ولی مرهم نیست
یک ره ار داد، دو صد راه گرفت چه توان کرد، فلک حاتم نیست
تو هم از پای در آئی ناچار آبت از کوثر و از زمزم نیست
باید آزاده کسی را خواندن که گرفتار، درین عالم نیست
گل چرا خوش ننشیند، دائم ماهتاب و چمن و شبنم نیست
یک نفس بودن و نابود شدن در خور این غم و این ماتم نیست
هر چه خواندیم، نگشتیم آگه درس تقدیر، بجز مبهم نیست
شمع خردی که نسیمش بکشد شمع این پرتگه مظلم نیست

                                                                                                       پروین اعتصامی


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1383ساعت 13:18  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

 

مدت زيادي از تولد برادر نیکی كوچولو نگذشته بود.

نیکی مدام به پدر و مادرش اصرار مي كرد كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.

پدر و مادرمی ترسيدند نیکی هم مثل بيش تر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد او را بزند يا آسيبي به او برساند.

اين بود كه جوابشان هميشه "نه" بود.

اما در رفتار نیکی هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد. با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن

با او روز به روز بيشتر مي شد. بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند.

نیکی با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست. اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند.

آنها نیکی كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكش رفت، صورتش را روي صورت او گذاشت

و به آرامي گفت:" نی نی كوچولو، به من بگو خدا چه جوريه؟ من داره يادم ميره!!!"

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1383ساعت 19:30  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

خداوند می گوید:

وقتی من را می خوانید، با صدای بلند و فریاد نخوانید، چون من برای شنیدن محتاج فریاد نیستم.

اما شما برای شنیدن من محتاج سکوتید.

 

                                                                                           نست اگوستین

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1383ساعت 19:35  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

 

 

# بهترین دوست اون دوستی که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی.

# ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرشو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره بد ست نیا ریم نمی دونیم که چه چیزی رو ا ز دست دادیم.

# اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی بر این نیست که اون هم همین کا رو بکنه پس انتظا ر عشق متقابل رو نداشته باش فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اینطور نشد خوشحال باش که عشق توی دل تو رشد کرده.

# در عرض یک دقیقه می شه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت می شه کسی رو دوست داشت و در یک روز میشه عا شق شد ولی یک عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش کرد.

# دنبال نگاهها نرو چون میتونن گولت بزنن، دنبال دارايی نرو چون کم کم افول میکنه، دنبال کسی باش که باعث بشه لبخند بزنی، چون فقط با یک لبخند میشه یک روز تیره رو روشن کرد. کسی را پیدا کن که تو رو شاد کنه.

 # دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که میخوای اونو از رویات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی بغلش کنی.

# رویا یی رو ببین که میخوای . جایی برو که دوست داری . چیزی باش که میخوای. چون فقط یه جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی.

# آرزو میکنم به اندازة کا فی شادی داشته باشی تا خوش باشی . به اندازة کا فی بکوشی تا قوی باشی . به اندازة کا فی اندوه داشته باشی تا یک انسان با قی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی.

# همیشه خودتو جای دیگران بزار اگر حس میکنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا" دیگران رو هم آزار میده.

# شاد ترین افراد لزوما" بهترین چیزها رو ندارن اونا فقط از اونچه که سر راهشون هست بهترین استفاده رو می برن.

# شادی برای اونایی که گریه می کنن و یا صدمه می بینن زنده است برای اونایی که دنبالش می گردن و اونایی که امتحانش کردن چون فقط اینان که اهمیت دیگران رو تو زندگیشون می فهمن.

# عشق با یک لبخند شروع می شه با بوسه رشد می کنه و با اشک تموم می شه، روشن ترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شکل میگیره نمیشه تا وقتی درد ها و رنج ها رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری.

# وقتی به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه می کردی و بقیه می خندیدن سعی کن یه جوری زندگی کنی که وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن.

 


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1383ساعت 12:49  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

به مجنون گفت روزی عبجویی                      که پیدا کن به از لیلی نکویی

که لیلی گرچه در چشم تو حوریست            به هر جزیی ز حسن او قصوریست

ز حرف عیبجو مجنون برآشفت                    درآن آشفتگی خندان شد و گفت  

اگر در دیده ی مجنون نشینی                    به غیر از خوبی لیلی نبینی

تو کی دانی که لیلی چون نکوییست              کزو چشمت  همین بر زلف و روییست

تو قد بینی و مجنون جلوه ی ناز                    تو چشم و او نگاه ناوک انداز

تو مو بینی و مجنون پیچش مو                     تو ابرو   او اشارتهای ابرو

دل مجنون زشکرخنده خون است                  تو لب می بینی و دندان که چون است

کسی کو را تو لیلی کرده ای نام                     نه آن لیلی است کز من برده آرام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1383ساعت 18:19  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

عشق از مرگ نیرومندتر است، از مرگ و از هراس او.

تنها عشق است، عشق، که به زندگی پیوستگی و پویایی می بخشد.

 

                                                                     ایوان تورگنیف

 

عشق، شوری در نهاد ما نهاد              جان ما در بوته‌ی سودا نهاد 

گفتگویی در زبان ما فکند                  جستجویی در درون ما نهاد 

داستان دلبران آغاز کرد                     آرزویی در دل شیدا نهاد 

رمزی از اسرار باده کشف کرد           راز مستان جمله بر صحرا نهاد 

قصه‌ی خوبان به نوعی باز گفت           کاتشی در پیر و در برنا نهاد 

از خمستان جرعه‌ای بر خاک ریخت     جنبشی در آدم و حوا نهاد 

عقل مجنون در کف لیلی سپرد             جان وامق در لب عذرا نهاد 

دم به دم در هر لباسی رخ نمود            لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد 

چون نبود او را معین خانه‌ای              هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد 

بر مثال خویشتن حرفی نوشت              نام آن حرف آدم و حوا نهاد 

حسن را بر دیده‌ی خود جلوه داد           منتی بر عاشق شیدا نهاد 

هم به چشم خود جمال خود بدید            تهمتی بر چشم نابینا نهاد 

یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک         فتنه‌ای در پیر و در برنا نهاد 

کام فرهاد و مراد ما همه                    در لب شیرین شکرخا نهاد 

بهر آشوب دل سوداییان                     خال فتنه بر رخ زیبا نهاد 

وز پی برک و نوای بلبلان                 رنگ و بویی در گل رعنا نهاد 

تا تماشای وصال خود کند                  نور خود در دیده‌ی بینا نهاد 

تا کمال علم او ظاهر شود                  این همه اسرار بر صحرا نهاد 

شور و غوغایی برآمد از جهان           حسن او چون دست در یغما نهاد 

چون در آن غوغا  عراقی را بدید          نام او سر دفتر غوغا نهاد


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1383ساعت 14:33  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

  «تو سفيدي راه راه سياه داري، يا اينكه سياهي راه راه سفيد داري؟» از گورخري پرسيدم:

گورخر به جاي جواب دادن پرسيد: 

تو خوبي فقط عادتهاي بد داري، يا اينكه بدي و چند تا عادت خوب داري؟

ساكتي بعضي وقتها شلوغ ميكني، يا شيطوني بعضي وقتها ساكت ميشي؟

ذاتا خوشحالي بعضي روزها ناراحتي، يا ذاتا افسرده اي بعضي روزها خوشحالي؟

لباسهات تميزن فقط پيرهنت كثيفه، يا كثيفن و شلوارت تميزه؟

 و گورخر پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد و پرسيد، و بعد رفت.

و من ديگه هيچ وقت از گورخرها درباره ي راه راهاشون چيزي نميپرسم.

                                                                                                شل سيلور اشتاين


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1383ساعت 10:15  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ٬ نتواند ٬
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی ٬
به اکراه آورد دست ازبغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان ست.

نفس٬ کز گرمگاه سینه می آید برون٬ ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست٬ پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد ست...آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من٬ میهمان هر شبت ٬لولی وش مغموم.
منم من٬ سنگ تیپا خورده رنجور.
منم٬ دشنام پست آفرینش٬ نغمه ناجور

نه از رومم٬ نه از زنگم٬ همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در ٬ بگشای ٬ دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست ٬ مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی ٬ صحبت سرما و دندان ست.

من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه میگویی که بیگه شد٬ سحر شد٬بامداد آمد؟
فریبت میدهد٬ بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا ! گوش سرما برده است این ٬ یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده٬
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ٬ پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز٬ شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر٬ درها بسته ٬ سر ها در گریبان ٬ دستها پنهان ؛
نفسها ابر ٬ دلها خسته و غمگین ٬
درختان اسکلتهای بلور آجین٬
زمین دلمرده٬ سقف آسمان کوتاه٬
غبار آلوده ٬ مهر و ماه٬
زمستان است.



                                                                                           مهدی اخوان ثالث


                                                                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1383ساعت 13:54  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت : با ما از فرزندان سخن بگو.

و او گفت : فرزندان شما، در حقیقت فرزندان شما نيستند.آنان پسران و دختران خواهشی هستند که زندگی به خويش دارند.

آنها به واسطه شما می آيند، اما نه از شما، و با آنکه با شما هستند، از آن شما نيستند.

 شما می توانيد مهر خود را به آنان بدهيد، اما نه انديشه های خود را. زيرا که آنها انديشه های خود را دارند.

 شما می توانيد تن آنها را در خانه نگهداريد، اما نه روحشان را، زيرا که روح آنها در خانه فرداست، که شما را به آن راهی نيست، حتی در خواب.

 شما می توانيد بکوشيد تا مانند آنها باشيد، اما مکوشيد تا آنان را مثل خود سازيد، زيرا که زندگی واپس نمی رود و در بند ديروز نمی ماند.

 شما کسانی هستيد که فرزندتان مانند تير زنده ای از چله آن بيرون می جهد، کمانگير است که هدف را در در مسير نامتناهی می بيند و اوست که با قدرت خود، شما را خم می کند تا تير او را تيزپر و دور رس به پرواز درآيد. بگذاريدکه خم شدن شما در دست کمانگير از روی شادی باشد، زيرا که او، هم به تيری که می پرد مهر می ورزد و هم به کمانی که در جا می ماند.

                         برگرفته از کتاب  (پيامبر و ديوانه)،اثر جبران خليل جبران


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1383ساعت 19:4  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

استاد ادبیات در مورد مونث یا مذکر بودن اسمها توضیح می داد که پرسید :

کامپیوتر مرد است یا زن؟

 

کلیه دانشجویان دختر جنس کامپیوتر را به دلایل زیر مرد اعلام کردند :

 

1.                 وقتی به آنها عادت می کنیم، فکر می کنیم بدون آنها قادر به انجام کاری نیستیم.

2.                 با اینکه داده های زیادی دارند، اما نادانند.

3.                 قرار است مشکلات را حل کنند، ولی در بیشتر اوقات معضل اصلی خودشانند.

4.                 همین که پایبند یکی از آنها شدید، متوجه میشوید که اگر صبر کرده بودید مورد بهتری نصیبتان میشد.

 

کلیه دانشجویان پسر جنس کامپیوتر را به دلایل زیر زن اعلام کردند :

 

1.                               به غیر از خالق آنها کسی از منطق درونی آنها سر در نمی آورد.

2.                               کسی از زبان ارتباطی آنها سر در نمی آورد.

3.                               کوچکترین اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخیره می کنند تا بعدها تلافی کنند.

4.                               همین که پایبند یکی از آنها شدید، باید تمام پولتان را صرف خرید لوازم جانبی آنها بکنید.

 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1383ساعت 15:23  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

 

قلب زن پرتگاهي است هولناک که عمق آن را نمي توان حدس زد - لامارتين

 

زن ها جنگ ها را شروع مي کنند و مردها آن ها را ادامه مي دهند - ارنست همينگوي

 

لبخند زن دردو موقع آسماني و فرشته مانند است . يکي هنگامي که براي اولين بار با لبخند به معشوق مي گويد دوستت دارم وديگر هنگامي که براي اولين بار به روي نوزادش لبخند مي زند - ويکتور هوگو

 

عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد در دست زن گريز راي - سعدي

 

زن تنها حريفي است که پس از شکست مطالبه خسارت و غرامت ميکند - ناشناس

 

دو زن هرگز با يکديگر دوستي و محبت نمي ورزند مگر به خاطر توطئه بر عليه زن سوم - آلفونس کار

 

در آغاز هر کار مهم پاي زن وجود دارد - لامارتين

 

زن زشت در دنيا وجود ندارد، فقط برخي از زنان هستند که نمي توانند خود را زيبا جلوه دهند - برنارد شاو

 

زن زيباترين و با ارزشترين تحفه آسماني است - ميلتون

 

بهتر است برده شيطان باشيد تا غلام زن - شللي

 

هر چيزي که در زندگي من يافت مي شود نتيجه همکاري و صيميت زن من است - کنفسيوس

 

با زني ازدواج کنيد که اگر مرد مي بود بهترين دوست شما مي شد - ناشناس

 

مردها را شجاعت به جلو مي راند و زنها را حسادت - برنارد شاو

 

همسرم من را به سوي موفقيت رهبري کرد - چارلي چاپلين

 

زنها ما را جستجو مي کنند که آنها را درک کنيم نه آنکه آنها را دوست بداريم - اسکار وايلد

 

در زندگيم دو بار زانو زدم يک بار براي آفريدگارم و يک بار براي محبوبم - شللي

 

يک زن قشنگ و نيکو صورت در نظر زيباست ، ولي يک زن خوب و نيکو سيرت در قلب انسان جاي دارد - ناپلئون

 

وقتي زني از زيبايي زن ديگر تعريف مي کند ، حتما در زشتي او شک ندارد - ويتوريو ديسکا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1383ساعت 18:36  توسط بمب اتمی صلح آمیز  | 

41 راه براي بازي کردن با اعصاب ديگران .

 

روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن?!اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم ، رگه هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه .

 

سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند .

 

وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين .

 

وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين .

 

کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد .

 

همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين .

 

جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين .

 

روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين .

 

وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين .

 

از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه .

 

در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين .

 

به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين .

 

وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين .

 

وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين .

 

موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين .

 

ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين .

 

بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين .

 

شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين .

 

اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين .

 

وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته .

 

صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين .

 

روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين .

 

وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده .

 

وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود .

 

چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين .

 

بادکنک بچه ها رو بترکونين .

 

مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين .

 

وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد .

 

بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين .

 

کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ?اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره .

 

ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين .

 

توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين .

 

هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين  توي دستكش دوستتون بهتره .

 

حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قندون بذارين .

 

نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين .

 

دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين .

 

عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين .

 

پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه 5 دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل 100 درجه در جهات مختلف بچرخونين .

 

با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين .

 

شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين .

 

موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1383ساعت 19:50  توسط بمب اتمی صلح آمیز  |